نبض خاطرم

نبض خاطرم هردم به یادت میزند

خدای مهربانم!سلام! وعده ی صادقت دوای درد دلتنگی ماست!!

 

Image By Pic.Blogfa.Com

… اي كاش همه دلهايمان براي تپيدن دل ديگري از شتاب نيفتد !

اي كاش نفسهاي دلهايمان براي قاصدكي كه پيام آور عشق است

كمي بيشتر از بازدم داشته باشد !

 اي كاش مثل قاصدكي كه پيام آور دلهاست بودم !

ميدونم بار سنگيني روي دوشاي ضعيفش تحمل ميكنه !

هر وقت مياد پيشم دلم نمياد چيزي بهش بگم !

 واسه همين كه دست خالی از پيشم ميره !

شايد واسه همينه خبري ازت ندارم !

 اما اگه فقط يه روز جاي قاصدك باشم اونوقت حتما

ميبينمت ! اما نيستم ! ميبيني كه هر كي بايد جاي خودش باشه !

شايد تلخي و شيريني زندگي به همين چيزاش باشه !..

نميدانم .. شايد......

 child-wallpaper

 

زندگي حکمت اوست

زندگي دفتري از حادثه هاست

چند روزي راتو ورق ميزني و

ما بقي را قسمت

                          

                             همین..!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 23:11  توسط نبض خاطرم   | 

التماس دعا

 

http://uploader.ir/persianfun/Spiegel_Magazine_Best_Photos/07_persianfun_group.jpg

بهشت نصیبتان شود برایم دعا کنید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 22:9  توسط نبض خاطرم   | 

خلوتم تیر و کمانی ست به دست آرش .خلوتم راه رسیدن به خداست خلوتم را نشکن.

Image By Allpic.ir

بحث خلوت یه بحث مهم و جدی در اخلاقه.خلوتی که به یمن زمونه ی جدید و

 دنیای تکنولوژی بسیار در دسترس شده..!و مثالش همین اینترنته و دنیاهای مجازی

 که قابلیت گمنامی رابه همگان میدهد..!!

نمی دونم چقدر برای خلوت داشتن و قدر دونی خلوت هاتون برنامه دارین.

هیچوقت این سخن تکراری و کلیشه ای از یادم نمیره که فرمودند:

تا خلوت نداشته باشی جلوت نخواهی داشت.

آنچه مس وجود تو به طلا مبدل میکنه و آنچه آهن دلتو به فولاد همین خلوته..!

اغلب مردم مخصوصا ما ظاهرالصلاح ها در عموم بسیار با نزاکت در مادیات و معنویاتن

اما همچو منی....چون به خلوت میروند....!!!!؟؟؟؟

اونجایی که وقت امتحان برابر خداست خلوته.که در شلوغی ما امتحانا مونو

به مردم پس میدیم  و اینجا موفق شدن کار ساده ایست...

اونجایی که فقط خودتی و خدا و طبق روایات شیطون هم هست باید ببینیم چند مرده حلاجی؟

اول اینکه خلوت داشته باش عارفانه و آرزوی خلوت در جایی که کسی

 صدای هق هق غریبانه ات را نشنود و چه لذتی داره با محبوب درد دل کردن

 و نجوا و آه و اشک..دوم اینکه مراقبت کنی از خلوت هایی که بی برنامه برات میاد.

آیا میتوانی جلوی چشم و گوش و دل را بگیرم و به خدای نگران اثبات کنم

می تواند به عبدش افتخار کند؟

آیا انگشتانی که بر کیبورد می لغزد چشم او را که با نگرانی مطالبم را

دنبال میکند می بیند؟

ببینید ..!یه روز میاد که هیچکسی غیر خودت و نفست نیست.پس یا علی.

بگو یا جبارالجبابره.. وحرکتی دیگر.

خدایا من خلوتم را نمی توانم کنترل کنم مگر تو بیایی..

الهم انی استغفرک من کل انس بغیر قربک.

                                                                                       همین..!

Image By Allpic.ir

کاش دوباره لبهایت به خندیدن باز شود ببین حتی امشب کمی هم نخندیدی..!

کاش میفهمیدی که می شود بدتر از این ها هم اتفاق بیفتد ولی خدا نمیخواهد پس شکر!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 22:4  توسط نبض خاطرم   | 

برای تو که خیلی عزیزی...

 Image By Allpic.ir 

دلم ميخواهد همان خياباني که افکارت را قدم ميزني در سکوت نيمه شبهايش ،

خسته نباشد از اينکه اين همه روحت خسته است

ومن که آخر اين حکايت هميشه مستاصل وناتوان فقط ميتوانم بنويسم هستم ،

هنوز هم هستم وميشنوم وآرزو ميکنم برايت بهترينهاي روزگار را.

اميدت را روشن بداروبدان روزي حکايت پايان همه اين خستگيها را اينجا قلم خواهيم زد.

ان شاالله

Image By Allpic.ir

مخاطب خاصی نداری

یک تبسم زیرکانه و یک عروسک بازی کودکانه.......کافی بود

  برای عاشق شدنم و تو این کار را کردی........و من مثل کودکی عاشقت شدم

 و مثل قصه پدربزرگ تو شدی شاهزاده سوار بر اسب سفید و من پری قصه ها

 و چقدر ساده عاشقم کردی و از آن ساده تر رهایم کردی.......

 گفتم:بمان شاهزاده زیبا!من بی تو میمیرم.......خندیدی و گفتی:بازی بود.......

 گفتم:بازی زیبایی بود پس بیا بازی کنیم......گفتی:من بزرگ شدم،

  دیگر بازی نمی کنم......گفتم:مگر بزرگترها بازی نمی کنند؟......

 گفتی:بازی نه!زندگی می کنند......گفتم:پس بیا زندگی کنیم مثل بازی....

 گفتی زندگی بازی نیست....گفتم:پس حالا با عشق تو چه کنم؟.......

 گفتی رهایش کن بازی بود زندگی کن...... 

گفتم:پس من تا همیشه کودکت خواهم ماند..................

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 21:47  توسط نبض خاطرم   | 

تحویل بگیر !

 

سرما تا مغز استخوانم رسوخ ميکند، اما دلچسب است.

وتصوير خيالي روزي اينچنين برفي را ميبافم که

 فارغ از غم وآشوب دنيا  مرا برف باران ميکني

 وفروغ ميخوانيم آنچنان بلند که هر اهل دل لطيف طبعي هم صدا شود......

بگذار
      آخرین کلامِ من
                         این باشد که
                                         به عشق تو
                                                        اعتماد کنم...

این هم نقشی که تو  در یک ثانیه زدی ....

مواظب ثانیه هایت باش ! نقشی بزن که ارزش ثانیه را کم نکند !

به آخر خط كه رسيدي، بدون كه مسير رو اشتباه اومدي.

مسير درست آخر ندارد...

به آخر خط كه رسيدي ننشين زمين و زانوي غم بغل بگير.

 البته ناراحتي هم دارد؛ اما خوشحال باش كه فهميدي؛

كه خدا بهت فهماند. خب گاهي فهماندنش درد هم دارد.

بلند شو تا دير نشده برگرد. ببين از كجا به بيراهه زدي.

به آخر خط كه رسيدي؛ نقطه را بگذار؛

اما يا حسين بگو و بيا سر خط. خودش كمكت مي‌كند.

يا حسين (ع)!

                                                                                   همین..!

   خوب بالاخره نامه ی ما هم رسید فقط ۳۲ روز دیگه در خدمتتونم !!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 22:35  توسط نبض خاطرم   | 

نیاز

انگشتانم سست میشوند

            دانه های تسبیح کم می آیند

                             بس که تو را خواسته ام

 

دو رکعت نمازو دگر هیچ

التماس دعا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 23:19  توسط نبض خاطرم   | 

انسان از دیدگاه شیطان

Image By Allpic.ir

وقتي که کم سن و سال تر بودم در کتاب پندهاي تاريخ مطلبي را خواندم که هنوز هم

 که هنوز است برايم تازگي دارد..در اين کتاب نوشته بود که روزي شيطان به صورتي

در برابر حضرت داوود (ع) ظاهر شد تا بلکه بتواند از راهي جديد و حقه اي نو شانس خود

را براي به شک انداختن و يا گول زدن آنحضرت امتحان کند که در همان لحظات اول

 حضرت داوود (ع) شيطان را شناخت .شيطان که نا اميد شده بود در حال برگشتن بود

 که حضرت داوود (ع) خطاب به وي گفت :

 اي شيطان حال که تو را شناختم و فريب تو را نخوردم به من بگو انسانها از ديدگاه تو

 که شيطان هستي چند دسته اند ؟

شيطان گفت : اي داوود ..انسانها از نظر من 3 دسته اند : دسته اول شما پيامبران و

 معصومين هستيد که من از بيهودگي تلاشم براي گمراهي شما آگاهم و اساسا براي

گمراهي شما نيروي لازم را ندارم .

دسته دوم انسانهاي ضعيف و بي مقداري هستند که آنقدر اسير دست و فريب هاي من

شده اند که مانند توپ بازي کودکان به هر طرف که مي خواهم پرتشان مي کنم و هيچ

 مقاومتي در برابر دعوت من به بدي و گناه از خود نشان نمي دهند و سهولت تمام به ميل

 من مي چرخند.و اما اي داوود سومين دسته ، دسته اي از انسانها هستند که من شيطان

را عصباني و خشمگين مي کنند و آنان انسانهايي هستند که مدتها براي گمراهي شان

 تلاش مي کنم و نقشه مي کشم و توطئه مي نمايم و تا دچار معصيت شوند اما به ناگاه

دلشان متوجه معبودشان مي گردد و به درگاه پروردگارشان توبه و ناله ها مي کنند و تمام

اميد مرا براي تباهي شان نااميد مي کنند و سر تعظيم در برابر خدا فرود مي آورند و مرا لعن

مي نمايند و از من دوري مي کنند ...يا داوود من از توبه کنندگان متنفرم ....

دوست عزيز و خواننده ارجمند در پايان براي اينکه هم خودم و هم شما لذت ببريد حديثي از

 پيامبر رحمت حضرت محمد مصطفي (ص) را در خصوص توبه کاران ياد آور شوم :

التائب من الذنب کمن لا ذنب له = هر کس از گناهي که مرتکب مي شود توبه کند انگار آن

گناه را هيچگاه مرتکب نشده است ...

الهي العفو ، يا ذاالعفو و الرحمه و يا ذاالجلال و الاکرام

 Image By Allpic.ir

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 21:58  توسط نبض خاطرم   | 

من عشق را در تو....

روزی در دستانت عشق را میگذارم و تو اینگونه به آن نگاه میکنی و

من در می یابم قلب برای زندگی کافی است

Image By Allpic.ir

 این عکس و متن مخاطب خاص دارد

من عشق را در تو   تو را در دل

دل را در موقع تپیدن  

و تپیدن را به خاطر تو دوست دارم

من غم را در سکوت

سکوت را در شب

شب را در بستر

و بستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست می دارم

من بهار را به خاطر شکوفه هایش

زندگی را به خاطر زیبائیاش

و زیبائیاش را به خاطر تو دوست می دارم

من دنیا را به خاطر خدایش خدائی که تو را خلق کرد دوست می دارم

Image By Allpic.ir

 گر چه اين جا نيستي

هر جا مي روم  يا هر کار مي کنم

صـورت تو را درخيال مي بينم

و دلم برايت تنگ مي شـود

دلم براي همه چيز گقتن با تو تنگ ميشود

 دلم براي همه چيز نشان دادن به تو تنگ ميشود

دلم براي چشم هايمان تنگ مي شود که

 پنهاني به هم دل مي دادند دلم براي نوازشت تنگ مي شود

دلم براي هيجاني که باهم داشتيم تنگ مي شود

دلم براي هم چيزهايي که باهم سهيم بوديم تنگ مي شود

دلتنگي براي تو را دوست ندارم

احساس سـرد و تنهايي است  کاش مي توانستم با تو باشم

همين حالا تا گـرماي عـشق مابرف هاي زمسـتان را آب کند  اما چون نمي توانم

همين حالا با تو باشـم

 ناچارم به روياي زماني که دوباره با هم خواهيم بود
                                                                                 قانع باشم

 Image By Allpic.ir

 اولین گامهای لرزانم را برداشتم و امروز نامه را گرفتم خدا راشکر

 دیگه دنیام رنگ دیگری خواهد خورد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 22:38  توسط نبض خاطرم   | 

شرمم می شود..

شرمم میشود ........

سلام آقا

توقع جواب سلام ات را ندارم آقا......امروز در فکر غزه بودم ....در فکر شهر آرام خودمان

 و بمب هایی که مثل نقل بر سر برادران و خواهرانم میریزد .....

به فکر کلاس درس خودمان و خرابه هایی که  روزی کلاس درس  برادران و خواهر هایم

بود .....در دلم گفتم خدا کند که بیایی........

 ولی اینبار با شرم گفتم ....خودت میدانی آقا که شرمم میشود ازینکه آنقدر بی عرضه

 شده ایم که خودمان هم نمیتوانیم از پس خودمان بر اییم ...شرمم میشود ازاینکه آنقدر

 بی غیرت شده ایم که قرار است بکشند مارا و ما اینجا بنشینیم و از شما کمک

بخواهیم ....بگذار اینطور بگویم ...اینروز ها شرمم میشود بگویم اللهم عجل لولیک الفرج ....

.و انگاربرایم روشن میشود که هنوز مانده تا 313 ستاره پیدا شود ......همه این جملات 

 تلخ تر از شوکران را گفتم تا بگویم آقانمی گویم تو بیا و درستش کن ...نه !

فقط نگاهی به دل هایمان بینداز!

.

.

بعد نوشت :

راستی آقا امروز  قطع نامه را نوشتن !!

شنیدم معلمها را هم میبرند زندان.!!مگر میشود ؟!!باورش سخت است..الگوی مردم....

از بچه ها پرسیدم جوابم را نداد ند.آقا تو بگو اینجا ایران است ؟!

چقدر بعضی ها زرنگ هستن و ما ساده !!!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 14:11  توسط نبض خاطرم   | 

حریم خدا

سلام

ان شاالله عزاداریاتون قبول باشه....

یه حاجت توی محرم داشتم دعا کنید که استجابت شده باشه وگرنه...

چند وقت پیش نشسته بودم وبه دوتا کبوتر نگاه میکردم

 (داشتن کبوتر در سیره پیامبر(ص) اومده وبا کبوتر بازی متفاوت هست!!! وسفارش شده)

 دیدم که چند تا کبوتر اومدن کنار قفس کبوترا نشستن واز دونه هایی که دور وبر

 قفس کبوتراریخته شده بود شروع کردن به خوردن.

بکدفعه یه چیزی به ذهنم رسید که فکرم ومشغول کرده پیش خودم گفتم من تا حالا

فکر می کردم این کبوترا هستند که توی بند هستند اما دیدم کبوترایی که آزاد هستند

محتاج این دوتا کبوتر توی قفس هستند وبه طفیلی اونها یه غذایی گیر اونا میاد بعدش

 فکر کردم این مَثل اون هایی  هست که دیندارند با اونایی که دین ندارن!!! 

اونایی که دین ندارن فکر میکنند از همه چیز آزادن اما خوب که توجه کنند می بینند

 اونها هم دارن به طفیلی آدمایی که توی حصار دین هستند روزی میگیرند!

 وزندگیشون به اونا بنده.پس نه تنها اونهایی که دین مدارند توی قل وزنجیر نیستند

 که آدمای بی دینند بی صاحبند!! شاید همه ماها شاید که نه حتما ما از صدقه سر

 امام حسین وائمه وشهدا امروز داریم نفس میکشیم شاید شاید که نه حتما!

 خدا فقط به خاطر علمای عزیزمون هست که سر ما بلایی نمیاره .شاید شاید که نه حتما...

 Image By Allpic.ir

 

خدای مهربون...

امروز فهمیدم که هرچقدر که واجبات دینم بیشتر است وهرچقدر که حصار باید ونباید هایم

تنگ تر شما بیشتر دوستم دارید.خدای عزیز اگرچه هیچگاه شاکر نعمت هایتان

وعذرخواه گناهم نبوده ام اما هیچوقت نخواسته ام که از بند محبتتان بیرون بیایم

 وحریم دلم را برای جز وجود مقدستان بگشایم.

خدای مهربان دوستت دارم

با همه ی تعطیلی ها ما که تا ۸ مدرسه ماندیم و بعدش هم یک ساندویچ خونگی

چقدر اون بچه از هدیه اش خوشش اومد

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 22:27  توسط نبض خاطرم   | 

تقدیم به خواهر عشق..

 

 تاسوعا و عاشورای حسینی

زبانحال حضرت زينب (س) کنار گودي قتلگاه ....

دارند بر غريبي من چاره مي کنند


خون بر دل شکسته ي خونباره مي کنند


فهميده اند بي کفني ...گرگها ..حسين


دارند چاک پيرهن ات پاره مي کنند

دنیا چقدر برای ما مهم است؟ همه ی دنیا سایه و مجازیست که برخی از ما

 اونو جدی میگیریم اینجا فقط باید بازی کرد.انما الدنیا لهو و لعب.

برخی خیلی جدی میگیرن و فکر میکنن همه باید اینطوری باشن. نه ...بی خیال..!

نه دل دادناش واقعیه نه دل بریدناش و خیلی از بلا و پاییناش و سختی و

 شیرینیاش فقط یه سرابه.بریدن به معنای رفتن نیست ،بلکه به معنای ندیدنه!

خوشا آنان که............چی گفتم.!

می دونم این حرفا خریدار نداره.

اصلا شاید کسی نفهمه. میدونین برخی از ما خیلی کوچیکیم

و اونقدر تو خونه کوچیک خودمون گیر کردیم که اصلا حرفای بزرگ را نمیفهمیم.

چه سرنوشت غم انگیزی،که کرم کوچک ابریشم،تمام عمر قفس می بافت،

ولی به فکر پریدن بود.!

بحث من سر اینه که خوبه بعضی وقتا فکر کنیم چیزای بزرگتری از اینایی که ما

توش درگیریم هم وجود داره.تو پرانتز بگم و ربطی به موضوع هم نداره.

مثلا یکیش امام زمان(عج) و درداش!

چیه؟.....هیچی بابا....بی خیال.!

مایه امیدم اینه:

یوم تبلی السرائر

روزی که تمام رازها فاش میشود

یا ستار...به دادمان برس . وای بر....

                                                                       همین !

چقدر این شب ها و روزها بهجتی داشت در اوج اشک هایش

امیدوارم همه نذری خورده باشید ما هم که بی نصیب نموندیم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 17:27  توسط نبض خاطرم   | 

عباس چیز دیگری است

ام البنين چه مي کني ؟ اين نوزاد کيست ؟ که دور سر حسين مي گرداني ،

چقدر زيبا و پر فروغ است ؟ام البنين تو از احوال همسرت علي آگاهي ،

چرا به بازوان اين نوزاد خيره شده است ؟ تو هم همان چيزي را حدس مي زني که

حسن و حسين و زينب حدس ميزنند ؟ مولا چه مي گويد ؟ هذا ذخيره الحسين يعني چه ؟

ام البنين جاي نگراني نيست ، دستان فرزند تو ايرادي ندارد ، علي براي چيز ديگري گريه

 مي کند ، شايد براي روز مبادا !!

اولين کلامي که به نوزادت آموخته اي چيست ؟ مامان ،  بابا ؟ يا ، حسين ؟ !!

 براي چه حسين ؟ نگو! مي دانم ، براي روز مبادا !!

چه زيباست ، نوزاد در آغوش زينب آرام گرفته ، زينب جان تو از احساست بگو ؟

خوشحالي ؟ تو تو ديگر اشک نريز  مگر قد وبالاي اين نوزاد چه عيبي دارد ؟

 ببين چه رشيد است ، لبخند بزن !! نکند تو هم نگاهت خيره به روز مبادا  است ؟

اينقدر خيره به چشمانش نگاه نکنيد ، چشمانش چشمه جوشان آفتاب است،

ببينيد چه درخششي دارد ، نافذ و بي همتا !  اگر مي بينيد بين شما بيشتر به حسين

 نگاه مي کند ! اين از باب روز مبادا است !! آخه او هم نگران است .

خدا يا اين نوزاد چه مي خواهد بگويد ، همه خيره به او نگاه مي کنند و او خيره به لبهاي

حسين ، نکند بين چشمان او و لبهاي حسين ارتباطي باشد !!

حسين جان تو ديگر بخند ! ذخيره روز مبادايت آمد ، کسي که امانت دار طراوت لبهاي توست !

 مادرش به او گفته تو را برادر صدا نکند ، اما او نگهبان و ساقي خيمه هاي توست .

همبازي علي اصغر ، آرام کننده رقيه ، معلم قاسم ، رفيق علي اکبر ، لبخند بزن عباس آمد .

مطمئن باش يوسف زهرا ، عباس حتي براي تو به لبهايش هم رحم نمي کند ، 

او خوب مي داند لب خشک امام زمان يعني چه ؟ او غيرت الله است ،

نگران نباش او عباس است  و عباس بي همتاست !!

 - عجیب حکایتی است! «عزیز» ترین‌ها – حسین (ع) و یوسف (ع) –

از (گودال) و  (چاه) به آسمان عزّت رسیده‌اند.

                التماس دعا زیارت حسین نصیبتان شود

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 21:52  توسط نبض خاطرم   | 

نپرس چرا دوست دارم..

 

هميشه دوستت داشتم اما اين يکي دو روز بيشتر از هميشه ..... باور نمي کني آقا ....

اونقدر برام دوست داشتني شدي که حساب نداره .... تا حالا فکر مي کردم شناختمت ...

اما خيلي اشتباه مي کردم و هنوز هم اشتباه مي کنم که فکر مي کنم شناختمت ...

تو ديگه کي بودي آقا؟؟؟.... محرمت که اومد با خودش نسيم تو رو آورد و بوي سيب تو تموم

 حسينيه هات پيچيد ...کاش مي فهميديم تو رو ... اصلا اين همون چيزيه که من نمي دونم ...

چرا هر روز عزيزتر مي شي ؟؟

 مگه چيکار کردي با دل روزگار....اي آقا ...روزگار چه کرد با دل شما..

دو سه روز پيش داشتم مطالعه مي کردم که يکي دو مطلب تکونم داد ...

از اون تکونها که انتظارش رومي کشيدم ...خوب بابا من هم دل دارم ...

نمي شه که همش براي بچه هاحرف زد....

اين روزها حسابي حسود شده بودم و دلم مي خواست جاي يکي از اونهايي بودم که برات تو

سرو صورت مي زدن ....اما خوب با خوندن اين يکي دو سه صفحه حالم سر جاش اومد .....

حالا ديگه مي تونم بگم دوست دارم به اندازه همه دوس داشتنهاي عالم .....تو هموني بودي

 که انتظارشو داشتم ....اگر چه نخونده بودم برگه هاي مرام ات رو ....ولي درست همون بودي که

 بايد بودي ....شايد دوستام بخوان اون دو سه صفحه رو براشون تو چند خط خلاصه کنم ...

اما واقعا سخته ....ولي ....يا علي ....شايد يه ذره از مزه شو دوستام هم بچشن آقا...

1


تنها مونده بودي ....هر چي گفتي هل من معين و هل من ناصر فقط سنگ ها بودن که

 جوابت رو مي دادن ..... ديگه طاقت نياوردي و زير لب گفتي يا علي خيبر شکن....

صحراي کربلا هنوز اون شکوه علوي ات رو از خاطر نبرده آقا ...


داستان من و معشوق تماشا دارد :

ديد کسي نيست که صداي غربت اش رو لبيک بگه ...مثل مرد ايستاد عين يه کوه آهن ...

اگر چه ديگه رو کمرش سخت مي تونست بايسته ...هنوز صداي يا اخاي علمدارش تو گوشش بود

 و دستاش بوي گل ياس مي داد ...فرمود : حالا که ديگه جوانمردي نيست که دين خدا رو ياري کنه

 کدوم جنگجويي مي آد ميدون مبارزه با فرزند علي و فاطمه ...

چند لحظه گذشت ...

تميم پسر قحطبه به ميدان اومد ...درگيري شروع شد ...ضربت ذوالفقاري حسين (ع) پاي تميم رو

قطع کرد...افتاد روي زمين و ديد پسر فاطمه بالاي سرش ايستاده ....رسم عرب اينه

 که بايد بشينه رو سينه تميم و کار رو تموم کنه .... دوست و دشمن دارن نيگا مي کنن ...

هنوز داغ علي اصغر از خاطر حسين نرفته و لباسش و روي شونه هاش به خون

علي اصغر رنگينه ...هنوزعلقمه و دستاي بريده اباالفضل (ع) رو از ياد نبره و دست اش به

 کمر شه ... هنوز بدن پاره پاره جوونش علي اکبر رو نمي تونست از خاطر ببره ....

چقدر شهيد رو برگردوند طرف خيمه ها ...لب هاش خشک بود و صداي گريه رقيه

رو مي شنيد ...آب ...عمو ...بابا ....داداش ....کو بابام عمه .... و جلو چشماش و مقابل پاهاش

 يه ظالم بي دين رو زمين افتاده بود ...موقع اش بود لااقل عوض يکي از عزيزهاش شمشيري

 به اين نامرد بي حيا بزنه ...تميم هم چشمهاشو بسته بود که نبينه شمشير و فرود

شمشير حسين رو .....تو دلش هزار داغ شعله مي گرفت و گاهي نگا به خيمه ها مي کرد

 که تا چند ساعت ديگه بنا بود بسوزن ....اينجا بود که ارباب نشون داد حسين (ع) کسي که خدا

فقط يه دونه شو تو عالم آفريد و بس ....حسين کسي که فقط خودش مي دونه کي بود و خداش

 ....و زينب ..... همه دارن نيگا مي کنن که حسين چطوري مي خواد جون اولين

مبارز سپاه دشمن رو بگيره ... تمام ملائکه دارن حسين رو به همديگه نشون مي دن ..

اينه پسر فاطمه و علي ...تميم نفس اش در سينه حبس شده بود و داشت نفس هاي آخرش

رو مي شمرد و انتظار شمشير عدل حسين رو مي کشيد که ديد آقا داره صداش مي زنه ...

بجاي شمشير عدل صداي فضل حسين بود که مي پيچيد تو گوش تميم : چيکار کنم برات تميم ....

چه جوري کمک ات کنم ... کاش حق رو مي فهميدي تميم ...دلم برات مي سوزه ......

پسر رسول الله نمي تونم تکون بخورم ... حسين بود که چند قدم به طرف سپاه کفر برداشت ...

يه نگاه انداخت به سکوت خيمه ها ...به بدن هاي شهدا ...به گهواره خالي ....

به ستون خوابيده خيمه اباالفضل ...علم خوني علمدار .... مشک پاره سقا ....

به آفتابي که داشت در غربت حسين مي سوخت .....

وصداش بلند شد و تو گوش تاريخ و کربلا جاودانه شد :

 آهاي اهل نفاق و دروغ .... بياييد رفيقتون رو ببريد ....

تميم رو بردن .... برادر مادري تميم عمر اومد و خواست عوض برادرش کار سيد الشهدا رو تموم کنه ...

تا چشمش به صورت حسين بن علي افتاد ، از ابهت حسين از رو مرکب به زمين پرت شد ...

صداي عربده کشي هاش هنوز هم داشت تو خيمه بدن بچه ها رو مي لرزوند ...

اما ديگه حالا مقابل پاي حسين افتاده بود رو خاک و نمي تونست تکون بخوره ....

مرگ در يه قدمي عمر ....شمشير عدل حسين بالاي سر عمر ...اما .....ديد آقا بر گشت

طرف خيمه ها ...عمر پاشو برو .....با ترس پاشد ولي اين عرق خجالت بود که رو صورتش

 نشسته بود ....سوار بر مرکبش شد و با چشمهايي گريان و صورتي خجالت زده برگشت

 طرف سپاه عمر بن سعد .....و هر کي صداش زد جواب نداد....عمر بود که از کربلا به سمتي

 نا معلوم مي رفت و ناپديد مي شد و فرياد مي زد ..

کاش منو مي کشتي پسر فاطمه ...از جوانمردي تو مردم و زنده شدم .....

ساعتي نگدشت که بوي سيب از قتلگاه بلند شد ....بادي سرخ همه جا رو گرفت ...

صداي شيون از زمين و آسمان شنيده مي شد ...همه جا تاريک شد ...

کسي کسي رو نمي ديد ..گمان کردن عذاب خدا نازل شده .....مدتي گذشت ...

همه چشمها در انتظار ديدن علت اين واقعه بودن ... هوا دوباره روشن شد....گرد و خاک نشست....

صدا ها خاموش شد...صحرا از لرزيدن ايستاد .....

 ديدند شمر سري بريده رو زير بغل گرفته و داره از گودي قتلگاه مي آد بيرون ...

سري بريده که لبخند بر لبهاي خشکيده اش نقش زده بود ....

و خواهري بود که دوان دوان مي اومد به سمت قتلگاه ......

وای غربتا               وای غربتا             وای غربتا

به قول آقاي پناهيان ،مردم غزه اگر يک يا حسين ميگفتند امام خودشان کمک ميکردند....

                                              فقط يک يا حسين

غزه در آتش و خون

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 15:45  توسط نبض خاطرم   | 

حیف از علی اکبر

 

 Image By Pic.Blogfa.Com

امشب منتسب به حضرت علي اكبر هست شب ما جوانها شب بخشش ما جوانها

شب گرفتن برات آره برات شهادت به خداي حضرت علي اكبر امشب برات شهادت

 وراحت ميشه از حضرت علي  اكبر گرفت آخه حضرت هم مثل ما جوان بوده وميدونه

 ما چي مي خواييم اصلا خواستن از حضرت علي اكبر خواستن از خود بيامبر اكرم هست

 شنيديد ديگه اشبه الناس خلقا وخلقه به رسول ا...  گفتم خلقا وخلقه دوباره ذهنم مشغول شد

به اينكه آخه چي شد كه يه نفر كه هم صورت وهم سيرتش مانند رسوالله هست رو بايد

 اونطور به شهادت برسونند جوري كه پدر بزرگوارشون امام حسين برخلاف شهداي

 ديگه كه همه رو وجود مقدسشون به طرف خيمه ها مي آوردن صدا زدند

جوانان بني هاشم بياييد علي را بر در خيمه رسانيد!!!!!

بعضي از جمله ها بد جوري دل آدمو اتش ميزنه خودش يه روضه كامله يه چيزي شنيدم

كه دلمو داره ميتركونه اتيشم ميزنه ميسوزنتم از همون جمله هاست نميدونم

 با دل شما چي ميكنه اينه

حيف از علي اكبر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 23:12  توسط نبض خاطرم   | 

مظلوم

 

مظلوم......

در فرهنگ لغت یعنی کسی که مورد ظلم واقع شده است و

اسم مفعول عربی در ثلاثی مجرد!!

اما من میگویم مظلوم یعنی کسی که حرفش را نفهمند و خیلی حرفها را هم نتواند

بزند و لذا برداشتها ی همه نا جور بشود و طرف مجبوربشود بگذارد برای

                                                            یوم تبلی السرائر!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 22:39  توسط نبض خاطرم   | 

عمو من که بچه نیستم ...

 

 

شب ششم محرم بود....ديدم نوجواني داره خودشو بزورهم شده مي کشه جلو ...

اومد و خواست وارد حلقه ميون دارها بشه ...که يکي از بزرگترها جلوشو گرفت و گفت

 پسر برو عقب تر ..اينجا جاي ميون دارها و بزرگاست ...بچه ها بايد عقب تر سينه بزنن...

اين نوجوون که هنوز اصلا مو تو صورتش در نيومده بود ولي با يه ابهت قشنگي اومده بود

 تا اون جلوجلوها ....انگار دنيا رو خراب کردن رو سرش ...با اصرار زياد يه جمله رو تکرار

 مي کرد که واقعا منو تحت تاثير قرار داد...

هي مي گفت عمو ....من که بچه نيستم ..من 13 ساله مه ...من 13 ساله مه ..

من بزرگ شدم ...اين صدا   دلم رو ريخت پايين ....شب حضرت قاسم .....اين صحنه

واقعا برام عين اون صحنه اي رو که تو داستان برای بچه هاگفتم مجسم کرد...

امام حسين (ع) هر چند دفعه که قاسم فرزند امام حسن مجتبي (ع) اومدن برن ميدان

 اجازه ندادن ...در حاليکه قاسم هي گريه مي کرد و مي گفت عمو من بچه نيستم ...

من 13 سالمه ...13 سالمه ...من بزرگ شدم .... و وقتي نامه باباش امام حسن (ع) رو

 به عمو نشون داد ...آقا با اون وداع عجيب در پشت خيمه ها ..دست انداختن دور گردن

حضرت قاسم (ع) و هر دو اونقدر گريه کردن که راوي ميگفت که هر دو به حالت غش

افتادن .....يه مدت گذشت ...آقا داشت مي اومد از ميدون ...

اما پشت جاي پاهاي آقا دو تا خط رو خاکها در حال کشيده شدن بودن .....

جاي پاهاي قاسم بود که در آغوش عمو بود و پاهاش رو زمين کشيده مي شد.....

 هنوز هم صداي قاسم در گوش عمو مي پيچيد ...عمو من بزرگ شدم .....من 13 سالمه ...

تو روخدا بذار برم ميدان ...من ديگه بچه نيستم.... آقا يه نيگا به بدن پاره پاره و

استخونهاي شکسته قاسم زير سم اسبها انداخت و زير لب گفتند: آره عمو تو بچه

نيستي ...تو خيلي بزرگ شدي ....

حيف يه زره اندازه بدن ات تو اين صحرا پيدا نکردم ...پهلوت شکسته .....

 تو چقدر شبيه مادرمي.......

امروز توی مدرسه پسرها از خاطرات سینه زنی شان گفتن و من داستان قاسم

تازه فهمیدم خانم استاد توی تربیت معلم هم هست !تبریک میگم..

همین که ساعتی کوتاه هم با هم حرف میزنیم خدا راشکر

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 22:17  توسط نبض خاطرم   | 

فدای صدای گرفته تان

اين روزها و شبها چقدر بهتون نزديک شدم ...تا چند قدمي خيمه هاتون مي آم اما ....

 چقدر ديدن گريه هاي جوونها سخته ..اصلا حسودي چيز بديه آقا ...

اوني که فکر میکنند خیلی ارادت داره بهتون بهش میگن ...التماس دعا ....منم ...

اما نمي دونم اوني که دوسش داري کيه ؟؟؟ اوني که وقتي همه مي رن يه يازهرا مي گه

 و پا ميشه با جارو سراغ گرد و خاکهاي هيئتهات ..اوني که کفش سينه زنها و گريه کنات

 رو جفت مي کنه ...اوني که تا ساعت ها مي مونه و کار مي کنه و گرد و خاک

 مي خوره ..اوني که برا نوکرات چاي مي ريزه ...با تمام کلاسي که داره جلو نوکرات

خم مي شه و چاي و خرما مي گيره ...اوني که بخاطر تو و کار عزاخونه هات خوابشو

مي زنه ...خميازه هاشون هم حسودي داره ...راستي اين پيرن سياه ها چقدر به رفيقات

 مي آد ...انگار وقتي اين پيرهنهاي عزاي تو رو بتن مي کنن عوض مي شن ...

 آقا ....من که اين روزها و شبها حسابي حسود شدم.... چقدر دوست دارن آقا ...

من هي مراعات نکردم و نکردم و هر جا که تونستم برات داستان کربلا را گفتم

 و غربت شما رو گريه کرديم ...صدام حسابي گرفته ...

خب اما بازم مي گم قربون تو ارباب که  تا دو سه روز ديگه صداي تمام بچه هات

 مي گيره .....فداي صداي گرفته بچه هات .... کاش آب مهريه مادرت نبود ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 23:9  توسط نبض خاطرم   | 

گریه ی پشت خیمه ها

 

محرم با تموم جاذبه ها و قشنگي هاش رسید ...پرچم هاي عزايي که بچه ها براي حملش

با هم دعواشون ميشه و هر کي زود تر بره مي تونه يه دونه شو برداره و با تموم افتخار

 تو کوچه و خيابون نشون بده منم عاشق تم يا ابا عبدالله...دوستان ...امام حسين (ع)

چند بار در کربلا و روز عاشورا به طرف سپاه دشمن رفت اما نه براي جنگ ...

هر بار قرآني در دست ..عبا و عمامه پيغمبر (ص) بر شانه و سر ....قرآن رو بلند مي کردن

و  به سپاه عمر سعد خطاب مي کردند:‏اي مردم ..من پسر دختر پيغمبر شمام ...

نه اينکه از مرگ بترسم ..اما چيز ديگه اي منو وادار کرده بيام و قرآن مقابل شما بگيرم

 و حرف بزنم ..آي مردم من حسين ..کدوم حلال خدا رو بر شما حرام کردم

و کدوم حرام خدا رو بر شما حلال کردم ...چه کسي از شما رو کشتم ...و.....

چرا مي خوايد منو بکشيد...اما ..مردم جاهل هنوز حرفهاي امام تموم نشده بود

که با پرتاب سنگ به طرف آقا نشون مي دادن کوفي ان....اهل خيمه مي ديدند 

 آقا داره بر مي گرده طرف خيمه ها ...اما نه ..آقا مي رفتن پشت خيمه ها ..دو زانو

 به طرف قبله و گريه مي کردن...گريه آقا براي ترس از مرگ نبود ..براي ترس از بي کسي

و بي برادري ..براي اسيري خواهر و بچه هاش نبود ..گريه آقا براي اينها نبود...

صداي اباعبدالله در گوش ام المصائب حضرت زينب (س) طنين انداز بود ...

که اي خدا چرا اين مردم حرف حق رو قبول نمي کنن ...خدايا من دوست ندارم

اينها در آتش قهر تو بسوزن ...خدايا من دوست ندارم اينها به جهنم برن ....

و هاي هاي براي بد بختي مردم گريه مي کردن...

هنوز صداي گريه هاي اونروز ابا عبدالله از پشت خيمه هاش داره مي آد

و کسي نيست که بجاي آقا براي خودش گريه کنه...چي بود که گوش لشکر عمر سعد

رو پر کرده بود تاحرف امام خدا رو نشنون ....چي باعث شد خيمه هاي ارباب رو

 آتش بزنن بدون اينکه ذره اي از آتش خدا يي بترسن ...چي باعث شد بعضي از افرادي

که اهل روزه ها و نمازهاي طولاني بودن در مقابل اهل بيت (ع) قرار بگيرن ...هيچ فکر کرديد

 اگه اونروز منو و شما کربلا بوديم چيکاره بوديم ...به اين دو رکعت نماز و ....مي نازيم

که چي....فکر کردين روز امتحان حسيني هستيم يا يزيدي ....بعضي از ماها امام رو

 هنوز خوب نشناختيم .... بياييد اين محرميه بجاي امام براي خودمون

پشت خيمه هاي حسينيه هاش گريه کنيم .....فرمود زينب جان لقمه حرام باعث شده

 اينها ديگه حرف امام زمانشون رو نشنون و حرف حق رو پس بزنن...

بياييد رو لقمه هامون يه کم فکر کنيم ...زينب خم شد با چادري که از

 مادرش يادگاري داشت ..مشغول پاک کردن خون پيشاني برادرش شد....و هي زير لب

مي گفت : الهي برات بميرم ..کي پيشوني ات رو خون کرده حسين؟....

کاش مي مردم و اين صحنه رو نمي ديدم ...اما ساعتي بعد.......هر چي نگا مي کرد

 نمي شناختش....ا انت اخي..آيا تو برادر مني ....

لقد قتل بالسيف و السنان و باالحجاره و العصا...

حسين زينب رو هر کس شمشير داشت شمشير زد ..نيزه دار نيزه زد..

بعضي که شمشير و نيزه نداشتن با سنگ مي زدن و بعضي ها با چوب و عصا ....

اما شيرزن آل طه با تمام قدرت رو پاهاش بلند شد ...دو دستشو انداخت

زير بدن پاره پاره امام عصر و بلند کرد بدن شريف رو با نگاهي قهرمانانه

به طرف آسمان و صداش بلند شد.....صدايي که هنوز هر عصر عاشورا

 از لابه لاي سنگ فرشهاي تاريخ در گوش اهل دل مي پيچه:

اللهم تقبل منا هذا القليل

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 22:50  توسط نبض خاطرم   | 

گوش کن

 

گوش کن صدا می آید اَلسَّلاٰمُ عَلَیْکَ یٰا وَارِثَ آدَمَ صَفْوَۃِ اللّٰہِ  گوش کن صدا می آید ، صدای قدمهای

سنگینی که زیر لب می خواند اَلسَّلاٰمُ عَلَیْکَ یَابْنَ مُحَمَّدٍ الْمُصْطَفیٰ اَلسَّلاٰمُ عَلَیْکَ یَابْنَ عَلِیٍّ

الْمُرْتَضیٰ اَلسَّلاٰمُ عَلَیْکَ یَابْنَ فٰاطِمَۃَ الزَّھْرَآءِ اَلسَّلاٰمُ عَلَیْکَ یَابْنَ خَدِیجَۃَ الْکُبْریٰ

گوش کن صدای اشک می آید،

 اَلسَّلاٰمُ عَلَیْکَ یٰا ثَارَاللّٰہِ وَابْنَ ثَارِہِ وَالْوِتْرَ الْمَوْتُورِ خدایا محشر شده غم بر دلم نشسته

دوباره محرم آمده صدایش را بشنو حزین می خواند وشهادت می دهد،

 اُمَّۃً قَتَلَتْکَ وَلَعَنَ اللّٰہُ اُمَّۃً ظَلَمَتْکَ وَلَعَنَ اللّٰہُ اُمَّۃً سَمِعَتْ بِذَالِکَ فَرَضِیَتْ بِہِ یٰا مَوْلاٰیَ،

خدای من اَشْھَدُ اٴَنَّکَ قَدْ اٴَقَمْتَ الصَّلٰوۃَ وَ اٰتَیْتَ الزَّکوٰۃَ وَ اَمَرْتَ بِالْمَعْرُوْفِ وَنَھَیْتَ عَنِ الْمُنْکَرِ

 گوش کن صدای لعن می آید، فلَعَنَ اللّٰہُ امشب دلم دوباره گرفته واشک واشک واشک ..........

 چشم هایت را ببند وگوش کن صدای تیغ های تشنه به خون، چکمه های آماده لگد مال کردن

 وخنده های مستانه مردانی که نه،  نامردانی که برای میراث نا بحقشان از مردی خود گذشتند

 به گوش می رسد گوش کن .

يا اَبا عَبْدِ اللَّهِ لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِيَّةُ وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتِ الْمُصيبَةُ بِكَ عَلَيْنا وَ عَلى

 جَميعِ اَهْلِ الْاِسْلامِ وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتْ مُصيبَتُكَ فِى السَّمواتِ عَلى جَميعِ اَهْلِ السَّموات.

 یا ابا عبدالله انگار غم شما تا ابد جهان را مغموم کرده ومحرمت ریشه تمام اشک هاست

 یا ابا عبدالله صدای زیارتت همه دنیا را فرا گرفته وانگار فرشتگان یکصدا می خوانند

 اِنّى سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ اِلى يَوْمِ الْقِيمَةِ

وباز دل من گرفته وتا نام دل می آید یاد....

آقا دلم می خواهد بخوانم در محرمت این فراز را تا شاید محرم شوم وشاید این غم سنگین را

برای لحظه ایی تسکین دهم اگر بشود شاید....

 بِاَبى اَنْتَ وَ اُمّى لَقَدْ عَظُمَ مُصابى بِكَ فَاَسْئَلُ اللَّهَ الَّذى اَكْرَمَ مَقامَكَ وَ اَكْرَمَنى

 بِكَ اَنْ يَرْزُقَنى طَلَبَ ثارِكَ مَعَ اِمامٍ مَنْصُورٍ مِنْ اَهْلِ بَيْتِ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ

 اَللَّهُمَّ اجْعَلْنى عِنْدَكَ وَجيهاً بِالْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلامُ فِى الدُّنْيا وَالْآخِرَةِ

 امروز با خبرشدیم ۱۲ رتبه ی یک رقمی و دورقمی توی آزمون شاهد

 در سطح استان توی کلاسم دارم و  کلاسم منفجر شد

خداییش دست پختش حرف نداره

برام جالب بود بچه های کوچک میگفتن یاحسین..برای سلامتی معلم صلوات!

منم میگفتم برای سلامتی امام زمان صلوات..

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 22:5  توسط نبض خاطرم   | 

صدای پای آب می آید می شنوی؟

 

ان الحسين مصباح الهدي و سفينه النجاه.......

حركت كشتي نجات آدميان،احتياجي به دريا ندارد.

اين كشتي بر روي قطره ي اشكي مقدس كه براي حسين ريخته ميشود ،ميگذرد.

اشكي كه از اعماق دل برآيد و جان را مي سوزاند و آنگاه رهسپار پيشگاه اقدس خداوندي مي شود.

اي حسين.....اي فرزند شريفترين انسان،

اي معشوق جان هاي شيفته ي حق و حقيقت و اي اميد

حيات پاكان اولاد آدم،داستان خونين تو در دشت نينوا قرن ها

 پيش از آنكه چشم به اين دنيا باز كنيم رخ داد.

با اين حال،سپاس بيكران خدايي را كه از آن گروه هاي نابخرد نبوديم،كه نشستند

 وعهدها بستند و تو را  براي اقامه ي حق و عدالت دعوت كردند

 و عهدها شكستندوبا شمشيرهاي بران برتو تاختند

ما كه دل به عشق تو سپرديم، باشد كه روز محشر به شوق ديدار تو سر از خاك برآوريم.

زماني ميخواستم سعادت را تعريف كنم:

عده اي گمان ميكنند كه اگر آنچه بخواهند و به دستشان بيايد،سعادتمندند

واگر آن چه كه خواستند و بدست نياوردند بدبخت به شمار مي آيند.

ابا عبدالله ميفرمايد:من مرگ را جز سعادت نميبينم،صلي عليه يا ابا عبدالله

چشم پوشيدن از ستارگان و خورشيدو ماه و چشم پوشيدن از عزيزان از همه چيز.... سعادت است؟

كيست كه در اين دنيا بگويد هرچه خواستم شد؟

چنين چيزي محال است مگر خداي ناكرده مست باشد.

سعادتمند كسي است كه روشن است اگر چه دنيا بر او سخت بگذرداما كسي كه متوجه نيست

اين زندگي چيست بيچاره و بينواست.

خلاصه سعادت اين است:

موقعيتي براي انسان كه اگر در آن موقعيت بگويند،تو را از اينجا ميخواهيم ببريم به ابديت

 آيا موافقي؟بگويد بلي،اين بلي يعني سعادت.

خدايا ما نميتوانيم بگوييم حق حسين را ادا كرديم حق حسين خيلي بالاتر است ولي

احساساتمان را كه مخلصانه صرف كرديم بپذير و قبول فرما.

                                                                                آمين

Image By Allpic.ir

این عکس مخاطب خاص دارد

این قیافه را یادت بمونه که خیلی امروز اعصابم را خرد کردی

 کی یاد میگیری از خودت خبر بدی؟

 امروز را با یک کله پاچه  آغاز کردم و یک تلفن و شنیدن صدایش

خوب داداش ما هم اومد و مخ ما را بزنه که بریم ..

این جمله خیلی به دلم نشست: 

اگر میخواهی اهل آسمان برتو سخت نگیرند بر اهل زمین سخت نگیر!

التماس دعا

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 21:25  توسط نبض خاطرم   | 

باز دلم بوی محرم گرفت

سلام دوستان

باز هم داره بوی محرم میاد بوی اشک وماتم باز هم داره پرچم والم های سیاه بیرون میاد باز

 یک اسم قشنگ تا روی لبها میاد اشک ها سرازیر میشه

حسین   حسین  حسین

نمی دونم چرا امشب دلم هوای نوشتن در باره محرم وکرد ه یه چند کلمه به آقا بگم ویا علی

آقای مهربان سلام  سلام بر تو که محاسنت به خون گلویت رنگین شد سلام بر تو که لبهایت

 با خیزران خونین شد وسلام بر  برادر  تو که با افتخار برای ولایتی که

از غدیر مظلوم بود قطعه قطعه شد

آقای مهربان رجب وشعبان ورمضان را از دست دادم عرفه را هم اما با خودم عهد بسته ام

که بگیرم آنچه را که می بایست از تو بگیرم آنچه را که آزادم کند وآزاده مرد.

آقای مهربان امروز اگر نامه ام سیاه است به پیراهن سیاه محرمت ببخش

  ومن را آنی عطا بفرما که خود وخاندان پاکت  به آن رسیدید

شهادت

السلام علیک ایها الشهید المظلوم

 

چه مي کنيد...


 وقتي که گرگ بره نما شد چه مي کنيد ؟
شيطان خدا نکرده خدا شد چه مي کنيد
؟!


در معبدي که خاطره ها در عبادتند
برقي جهيد و قبله دو تا شد چه مي کنيد
؟

هرگز فکرشم نمیکردم اینطور بشه..!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 22:45  توسط نبض خاطرم   | 

سلام...................

 

نمی تونم دنیا پرستی ها و مقام خواهی ها و مرید پروریها و ..... رو ببینم و .......

نمی تونم دلخوشکنک های الکی خوشای عالم و ببینم و ........ نمی تونم

عکس قدیمیا و بچه های بزرگ شده و بزرگای فرتوت شده رو ببینم و ........

 و نمی تونم ببینم و فکر آخر قصه نباشم !!!

۱ - خل و چلم ؟ ۲ - منگولم ؟ ۳ - مرتجعم ؟ ۴ - مریضم ؟ ....

چار گزینه شد . تیک بزن !!!!!!!!؟

                                                                                    همين..!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 7:6  توسط نبض خاطرم   |