تبليغاتX
نبض خاطرم
نبض خاطرم هردم به یادت میزند

 آرام باش و توکل کن و آستین ها را بالا بزن .


خواهی دید که خداوند زودتر دست به کار شده


حضرت علی (ع)

 شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردي

 و شب هم چادري زدند و زير آن خوابيدند. نيمه هاي شب هلمز بيدار شد

 و آسمان را نگريست. بعد واتسون را بيدار کرد و گفت: "نگاهي به بالا

 بينداز و به من بگو چه مي بيني؟" واتسون گفت:"ميليون ها ستاره

 مي بينم".هلمز گفت: "چه نتيجه اي مي گيري؟". واتسون گفت: "از لحاظ

 روحاني نتيجه مي گيرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در اين دنيا حقيريم.

 از لحاظ ستاره شناسي نتيجه مي گيرم که زهره در برج مشتري ست،

 پس بايد اوايل تابستان باشد. از لحاظ فيزيکي نتيجه مي گيرم که مريخ در

محاذات قطب است، پس بايد ساعت حدود سه نيمه شب باشد".

 شرلوک هلمز قدري فکر کرد و گفت: "واتسون! تو احمقي بيش نيستي!

 نتيجه ي اول و مهمي که بايد بگيري اين است که چادر ما را دزديده اند.!!

این داستان رابرای بچه ها که تعریف کردم میخواستم دقت کردن را یاد بدم.. اول ساکت شدن  بعد خندیدن انگار توجه شان بیشتر شد شما چه کردید؟

مخاطب خاص دارد:

در مانور چشمانت قرار بود از تیرهای مشقی استفاده کنی

ببین چگونه با همین تیرهای مشقی جای سالمی در قلبم نذاشتی!!!!

 نمیدونم فردا چی هدیه بخرم ؟حداقل اینجوری ما را تحویل بگیره

وقتی آدم فارسی درس میده میفهمه همه مادر زاد انگلیسی هستند

شهرم بارانی و هوا خوش است

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 21:4  توسط نبض خاطرم   | 

چند سالي ميگذشت که دايره آبي قطعه گمشده خود را پيدا کرده بود.

 اکنون صاحب فرزندهم شده بود،يک دايره آبي کوچک با يک شيار کوچک.

زمان ميگذشت و دايره آبي کوچک، بزرگ ميشد.

 هر چقدر که دايره بزرگ تر ميشد شعاع آن هم بيشتر

 ميشدو مساحت شيار که ديگر اکنون تبديل به يک فضاي خالي شده بود نيز بيشتر

آنقدر اين فضاي خالي زياد شد و دايره ناراحت ترکه ناچار براي کمک به سراغ پدر رفت

 و به او گفت: پدر شما چرا جاي خالي نداريد؟

پدر گفت: عزيزم جالي خالي نه، قطعه گمشده.

هر کسي در زندگي خود قطعه گمشده دارد من هم داشتم،

 مادرت قطعه گم شده‌ي من بود. با پيدا کردن او تکميل شدم.

 يک دايره کامل.پسر از همان روز جست و جوي قطعه‌ي گمشده خود را آغاز کرد.

 رفت و رفت تا به يک قطعه‌اي از دايره رسيد شعاع و زاويه آن را اندازه گرفت

 درست اندازه جاي خالي بود ولي مشکل آن بود که قطعه زرد بود.

دايره باز هم رفت تا اينکه به يک مثلث رسيد که فضاي خالي خود را

 با قطعه‌هاي رنگارنگ کوچک پر کرده بود.

دايره ديگر از جست و جو خسته شده بود تا اينکه به يک قطعه مربع گمشده رسيد،

 به او گفت شما قطعه گمشده من را نديديد؟قطعه مربع گريه کرد و گفت: من هستم

- ولي شما مربع هستيد و قطعه گمشده‌ي من قسمتي از دايره

- من اول قطعه‌اي از دايره بودم يعني دقيقا بگويم قسمتي

 از شما و منتظرتان که يک مربع قرمز آمد.قطعه‌ي گمشده او مربع بود ولي من گول خوردم

 و خود را به زور داخل فضاي خالي او کردم،به مرور زمان تغيير شکل دادم

و به شکل فضاي خالي مربع در آمدم .ولي او قرمز بود و من آبي،

 به هم نمي‌خورديم. اکنون پشيمانم.

 من قطعه‌ي گمشده‌ي شما هستم.

دايره که ديد قطعه گمشده خود را پيدا کرده سعي کرد او را در فضاي خالي خود جا دهد اما نشد،

 بنا بر اين او را با طناب به خود بست و خوشحال راه افتاد.

حرکت کردن با يک قطعه که سبب بد قواره شدن دايره شده بود

 خيلي سخت بود ولي دايره تمام اين سختيها را به جان خريده بود و با عشق حرکت ميکرد.


رفت و رفت ولي ناگهان گودال را نديد و داخل آن افتاد و گير کرد.

 بخت به او رو کرده بود که قطعه‌ي گمشده‌اش قسمت بالاي او بود و گير نکرده بود.

 قطعه گمشده به او گفت: من را باز کن تا بروم و کمک بياورم.

قطعه‌ي گمشده رفت و هيچ وقت برنگشت. دايره هم سالها آنقدر گريه کرد

 تا بيضي شد (لاغر شد) و توانست از گودال بيرون بيايد.

دلش شور ميزد که نکند اتفاقي براي قطعه گم شده افتاده باشد.

دنبال او به هر سو رفت. تا اينکه بالاخره او را پيدا کرد.کاش هيچ وقت او را پيدا نمي‌کرد.

دوباره دلواپسی به سراغش آمده دعاش کنید ...

این روزها یک جوری شدم احساسم هوای حرم امام رضا را داره

چقدر بی عدالتی میبینم وهمش خدا راشکر میکنم که خدا به من رحم میکنه

داستان بالا اتفاقی واقعی است

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 22:41  توسط نبض خاطرم   |